محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

3737

تاريخ الطبرى ( فارسي )

دارد بايد به آنجا رود . كسان برون شدند و اردو زدند ، و گريستن آغاز كردند و بانگ مىزدند : « واى محمدم ، واى محمدم » و نمىدانستند كجا روند ، و قاريان بصره به فكر افتادند كه همراه ابن اشعث با حجاج نبرد كنند . شيبانى گويد : حجاج در جنگ زاويه يازده هزار كس را كشت تنها يكى از آنها را نگهداشت كه پسرش در مكتب حجاج بوده بود و به دو گفت : « مىخواهى به خاطر تو پدرت را ببخشم ؟ » گفت : « آرى » گويد : پس او را به پسرش واگذاشت گويد : حجاج كسان را به عنوان امان فريب داد ، بانگزنى را گفت كه هنگام هزيمت بانگ زد : « بدانيد كه فلانى و فلانى امان ندارند » و كسانى از بزرگان قوم را نام برد اما نگفت مردم امان دارند . و عامه گفتند : همه مردم جز اين چند كس امان يافته‌اند و به حوزه تسلط وى آمدند و چون فراهم آمدند به آنها گفت : اسلحهء خود را بگذارند ، آنگاه گفت : « اكنون كار شما را با كسى وا مىگذارم كه ميان شما و آنها خويشاوندىاى نيست » و عمارة بن تميم لخمى را بگفت تا آنها را پيش آورد و همه را بكشت . هشام بن حسان گويد : شمار كسانى كه حجاج دست بسته آنها را كشت به يكصد و بيست يا يكصد و سى هزار رسيد . دربارهء هزيمت ابن اشعث روايت ديگرى جز آنچه گذشت آورده‌اند از جمله اين كه ابن اشعث و حجاج در مسكن از سرزمين ابرقباذ فراهم آمدند ، سپاه ابن اشعث بر كنار رودى بود به نام خداش كه منتهاى رود تيرى بود ، حجاج نيز بر كنار رود افريذ فرود آمد ، هر دو سپاه ما بين دجله و سيب و كرخ بود . يك ماه و به قولى كمتر ، نبرد كردند و حجاج به جز راهى كه در آنجا دو گروه تلاقى مىكردند راهى به طرف حريفان نمىدانست . پس از آن يك پير چوپان را به نام زورقا پيش وى آوردند